
کشف جدید یک مولوی: خدا آکسیجن است!

عارف صبور
آغاز سال ۱۳۹۰ بود. جوان بودیم و دایرهی دوستان نیز کوچک بود و دلها صاف و محبتها بیقید و شرط. حداقل هفتهای یکبار شبی را کنار هم جمع میشدیم و آموختهها و اندوختهها را باهم بدون محافظهکاری و حرامزادهگی به اشتراک میگذاشتیم و به رشد و انکشاف فکری و جهانبینی یکدیگر رشک نمیورزیدیم و بخیل نبودیم. حتی مخالفتهای ما از روی محبت بود. هر کتابی که میخواندیم با شور و هیجان برداشتهای آنزمانیِ خود را باهم شریک میساختیم و بعد از خواندن کتاب، کتاب خواندهشده را به دوست دیگری میدادیم. یک کتاب، مهمان و همسفر چندین دوست ما بود. بیست و چند ساله بودم، استاد مهربانی همیشه مرا تشویق و ترغیب میکرد. برایم کتاب میداد، با جان و دل برایم آگاهی قسمت میکرد. اسمش را به دلایلی نمیبرم، ولی نوشتهام را بخواند خودش میداند. هنوز برایم عزیز است. نعمت بزرگی است برای من و کسانی که دور و برش هستند و او را میبینند و او را میشنوند. انسانی که صبورتر از من است، کوهیاست استوار و توازنی است برای آگاهی محیط دور و برش. تمام آگاهیها و خواندنها و نوشتنهایم را مدیون او هستم. این یادآوری ناچیز در این نوشته، نمیتواند به عنوان سپاسگزای از او باشد.
شب جمعه بود. در این شبنشینی، ما یک قاری هم داشتیم. تنها قاریای بود که جروبحثهای فلسفی، ادبی و دینی -به ویژه تاریخ دین- ما را با حوصله گوش میکرد و گاهگاهی عصبانی میشد و العیاذ باالله هم میگفت! اسم این قاری را هم نمیبرم که خارج رفته است و ریشی که برایش منبع ثواب و ریسمان ملائک بود را تراشیده است، فعلاً بوتهای نایک میپوشد، شارت تا به زانو دارد، تتویی با علامت لایتناهی دارد و همیشه استوریهای لب بیچ میگذارد و به انگلیسی کَپشن هم میگذارد (لایف گوز آن) یعنی زندهگی میگذرد و ظاهراً خیلی هم برایش خوش میگذرد! ولی قاری، همیشه قاری است، این را فراموش نکنید! هرکسی کو دور ماند از اصلِ خویش، باز جوید روزگار وصلِ خویش!
این شب سفرهی ما رنگین بود. محبتها سرشار و خندهها پُردوام. قاری گاهگاهی ما را متوقف میکرد و میگفت مولویای را میشناسم که تازه در مسجد جامع ما آمده است و کمی فکر باز دارد و به کشفی دستیافته است که مرید او میشوید. اگر او را بتوانید قناعت بدهید، من تمام حرفهای شما را قبول میکنم. همه با تجعب و از روی کنجکاوی به او نگاه کردیم و گفتیم، اگر آن مولوی همانند خودت هنر تحمل شنیدن حرفهای ما را داشته باشد حتماً با دل و جان با او حرف میزنیم و از کشف جدید او فیض میبریم!
قاری با مبایل نوکیای ۱۱۰۰ خود به مولوی زنگ زد. مسجد در نزدیکی مهمانخانه بود. احتمالاً مولوی از نماز خفتن خانه برگشته بود. ساعت ۹ شب بود که دروازهی فلزی دوست ما تک تک شد. ما خوشحال شدیم که مولوی صاحب، آمدن و ظاهر شدن در محفل ما را پذیرفته است. قاری و دوست میزبان ما با جناب مولوی وارد مهمانخانه شدند. اتاق درازی بود که سه تا قالین پی هم جای میشد. بالشتها و توشکها هم همه پوش قالینی داشت. قالینها همه ساخت وطن بود، قالینهای چوبرنگ، دستبافت بانوان زرینباف ترکمنهای آقچه! همه به احترام مولوی صاحب به پا ایستادیم و عرض سلام و ادای احترام کردیم و دوباره در جاهای خود با احتیاط و به آرامی استقرار گرفتیم. جای من کنار کلکین بود. دوست ما کتابهای مهم را روبروی تاقچهی کلکین چیده بود. مثنوی معنوی، دیوان حافظ، کلیات اقبال لاهوری، تاریخ جامع ادیان از جان بایر ناس، انسان و ادیان از میشل مالرب، بودا از ع.پاشایی، چرا مسیحی نیستم از برتراند راسل، تاریخ فلسفه شرق و غرب دو جلدی از سروپالی راداکریشنان و...
مولوی کنار من نشست و تمام کتابها را به دقت نگاه میکرد. همه خاموش بودند و منتظر بودیم کسی این خاموشی وحشتناک را بشکند و سر سخن باز کند. نگاههای قاری ما پر از اعتماد به نفس بود و غرضآلود! قاری صاحب ما بلافاصله به حرف زدن شروع کرد و مولوی را برای ما معرفی کرد. مولوی صاحب در اسلامآباد پاکستان تعلیم دینی دیده بود و از جلالآباد آمده بود. از ریش اصلاح شده و چشمهای سرمه شده و دامن پنجابی و لُنگی سیاهش معلوم بود. اتاق پر از خاموشی شد. قاری صاحب یک پیاله چای سبز پیش مولوی صاحب گذاشت و دوست میزبان ما یک بشقاب چاکلیت گاوچاپ را نیز به مولوی صاحب نزدیک کرد. مولوی صاحب بعد از چند جرعه چای بلافاصله به نصیحت و وعظ شروع کرد:
شما جوانان سرمایهی دین اسلام هستین، و اما تحصیلات امروزی شما جوانان را کمی از دین جدا کرده است! من هرچند مخالف مکتب و تحصیلات امروزی نیستم، ولی علمِ دین بر تمام تحصیلات و علوم ارجحیت دارد و تمام این مضامین مکتب که من نیز آن را خواندهام، از قرآن گرفته شده است. اصلِ همه علوم در قرآن است! غرب، تمام پیشرفتهایش از قرآن است و تمام اختراعات آنها در قرآن ذکر گردیده است. من از ملاهای افراطی نیستم، ولی شما جوانان، به جای خواندن کتابهای فلسفه و کتابهای تاریخ که همه نوشتههای بشر است، قرآن بخوانید تا همه چیز را بدانید..!
حرفهای مولوی طولانی شد و مجلس ما خاموش. شاید قاری دلش کوفت کرده بود و میخواست مجلس ما را به خاموشی تبدیل کند. هیچکسی جرئت حرف زدن نداشت. مولوی همچنان ادامه داد:
ببینید این مثنوی معنوی که شما میخوانید، اگر آیات و احادیث آن را در نظر نگیریم، خودش یک کتاب کفری است! مولانا به اسلام عقیده ندارد و یک قصهگوی در قالب نظم است! مولانا میگوید از نَی بشنوید. ما میگوییم از قرآن بشنوید! این تاریخ ادیان را کفار نوشته است و علیه اسلام است. اینها را میخوانید شما را گمراه میکند..!
ما همه مات و مبهوت به حرفهای مولوی گوش میدادیم. با وجود مخالفتها و محکومیتهای شدید، چهرهاش کمی خونسرد بود و با احساسات و تند حرف نمیزد. آدرس حرفهایش مشخص بود. آنچه در مغزش داشت و در اسلامآباد آموخته بود برای ما تعریف میکرد و ملامت هم نبود!
دوست میزبان ما، از فرصت استفاده کرد و از مولوی صاحب خواست که پیام خاصی برای ما جوانان گمراه داشته باشد که به راه راست برویم و از جملهی والضالین به حساب نیاییم! این گفت و بعد طرف من معنادار معنادار نگاه کرد! مولوی صاحب بالافاصله شروع کرد:
ببینید جوانان عزیز! من نمیگویم تحصیل نکنید و مکتب نروید، اما همانقدر که در خواندن قصهها و کتابهای غیر دینی علاقه دارید، اطلاعات دینی تان را هم کامل کنید تا در برابر تهاجم غرب و کفار مبارزه کنید...
حرفهای مولوی صاحب بحر طویل شد و تا یازده بجه شب ما با خمیازهها و حوصلهمندی و تحمل گوش کردیم و به قول مولانای بلخ متمرکز شدیم: آدمی فربه شود از راه گوش، جانور فربه شود از حلق و نوش!
قاری صاحب ما بسیار سر تکان میداد و اعتماد به نفس او در حال انفجار بود و گفت که مولوی صاحب به کشفی دست یافته است که صدها عالِم دین تا به حال به آن فکر نکرده بودند. ما با شنیدن کلمهی کشف چنان چشمهای ما برق زد که منتظر بودیم که از این کشف آگاه شویم و فیض ببریم!
مولوی صاحب گفت: من خدا را کشف کردهام!
ما با شنیدن این جمله هوش از سر ما رفت و همه تکان خوردیم و چنان سفینهی فضایی سقوط کردیم! مولوی صاحب گفت: ببینید جوانان عزیز، آیا تاهنوز کسی خدا را دیده و از او چیزی شنیده است؟ ما همه تقریباً یکجا گفتیم، نعوذ باالله نخیر مولوی صاحب خداوند را کسی ندیده است! آیا به وجود خداوند عقیده دارید؟ یکجا گفتیم بله مولوی صاحب!
پس به آنچه میگویم به دقت گوش کنید! شما در مکتب تان کتابی دارید به نام کیمیا که در آن تمام جدول عناصر کیمایی ذکر شده است و آن جدول را کسی به نام مندلیف اختراع کرده است! در همین عناصر، یک عنصر که علامت آن یک حلقه و درکنار حلقه یک عدد کوچک دو ۲O نوشته شده است که عبارت از آکسیجن میباشد. باز نگویید من در مورد کتابهای مکتب شما چیزی نمیدانم و از علوم شما ناآگاه هستم! ببینید جوانان عزیز، آکسیجن عبارت از همان هوا است! در قرآن عظیمالشأن هم خداوند میفرماید که من در شما نفخهی خود را دمیدهام. آیا اگر هوا نباشد، ما زنده بوده میتوانیم؟ آیا شما میتوانید هوا را لمس کنید و آیا شما میتوانید هوا را ببینید؟ اما هوا در همه جا وجود دارد. بدون هوا، هیچ چیزی زنده نیست! پس خدا آکسیجن است! خدا نیز همانند آکسیجن دیده نمیشود، لمس کرده نمیشود و اما وجود دارد! تا به حال هیچ عالِم دینی به این کشفی که من کردهام دست نیافه است! ما همیشه در خواب و بیداری، آکسجین نفس میکشیم و زنده هستیم، در حقیقت خدا را نفس میکشیم!
همه مات و مبهوت مانده بودند و شیفتهی سخنان این مولوی شدند و حرفهای اول او را فراموش کردند. ما که سکوت عظیمی ما را خاموش کرده بود، قاری صاحب ما به طعنه گفت: لاف میزنید که فلسفه میخوانید و تاریخ میدانید، میتوانید حرفهای مولوی صاحب را رد کنید؟ همه خاموش مانده و اندیشناک شده بودند.
مولوی صاحب گفت من باید بروم که بعد از دوازدهی شب نماز تسبیح و تهجد میخوانم. دوست میزبان ما که با چشم، اشارتی اعتراضآمیز به من کرد که گویا من حرفهای مولوی را پذیرفتهام و ساکت ماندهام و پیش این مولوی مثلاً کمآوردهام! دوست ما با عجله به مولوی صاحب گفت که گویا من سوالی در مورد این کشف بزرگ مولوی صاحب دارم. با آنکه سوال مشخصی در ذهن نداشتم، اما بلافاصله از مولوی پرسیدم:
مولوی صاحب، از شما که این کشف عظیم را برای ما شریک ساختید، به نمایندهگی از همه قلباً تشکر میکنم. اما مرا ببخشید که ذهن من پر از علامت سوال است! مولوی صاحب، با چهرهی جدی و مرموز به من نگاه کرد و گفت بگو سوالت چیست؟ بلافاصله گفتم، ما خوشحالیم که شما در مورد کتابهای مکتب ما اطلاع دارید، اما ما کتاب دیگری هم در مکتب داریم که نامش جغرافیا است. در این کتاب گفته شده است زمین متشکل از سه قشر است. یکی به نام لیتوسفیر که جامدات است، دیگری هایدروسفیر که مایعات است و دیگری اتموسفیر که هواست. از این سه قشر که از زمین خارج شویم، آن را فضا میگویند. از اتموسفیر بالا آکسیجن وجود ندارد. مولوی صاحب، شما که خداوند را آکسیجن میدانید، در فضا آکسیجن وجود ندارد، پس نعوذ باالله خداوند در فضا موجود نیست؟
این سوال من همانند حملهی انتحاری در اتاق شد! مولوی صاحب به سکوت سنگینی فرورفت. قاری صاحب رنگش پریده بود. همه نگاهها متوجه من و مولوی صاحب شد. مولوی صاحب چهرهاش سرخ شد و گفت در مسائل خداوند، سوال نکنید و این سوال شما نتیجهی کتابهای غیر دینی است که خواندهاید و شما جوانان را شرک غرق کرده است که سخنان من به شما تأثیر نمیکند. خداوند خودش شما را هدایت کند. مولوی صاحب با این حرفهایش خود را برای فرار آماده کرد. همه منتظر پاسخ بودند. مولوی از جایش بلند شد و آمادهی رفتن. چهرهاش پُر از عصبانیت و حیرت بود، اما به خود نمیگرفت! قاری با عجله بدرقهاش کرد و مولوی صاحب ظاهراً قهرآلود از اتاق ما خارج شد. همه خندههای شان را کنترل میکردند تا اینکه مولوی صاحب کاملاً از دروازهی حویلی بیرون شود. قاری ما هم با مولوی صاحب ناپدید شد. من و دوستان با این سوال آخری، ظاهراً به نظر قاری صاحب و مولوی صاحب از جملهی مشرکین و مفسدین و منافقین و والضالین هستیم! وقتی صدای بسته شدن دروازه بیرون حویلی را شنیدیم، همه با صدای بلند خندهی خود را رها کردند و ما دوباره نفس کشیدیم و هرکسی هر طرف خود را دراز کشید. من گفتم، خنده نکنید، این جای خوشی است حداقل مولوی صاحب اندیشه کرده است و به دل خودش چیزی کشف کرده است و این کشف او از لحاظ دینی نادرست است ولی دقت کنید، او فکرش را به کار انداخته است و گپاش به آکسیجن رسیده است! جای خوشی است مولوی صاحبهای ما از آکسیجن حرف میزنند. این امیدوار کننده است. میزبان خانه ما در مخالفت با من گفت نه عزیم، مولوی، مولوی است، هرچه اندیشه کند، آدرس اندیشهاش مشخص است. این گفت و کلیات اقبال لاهوری را از تاقچهی کلکین گرفت و چند تا دوبیتی از اقبال را خواند:
گرفتم حضرتِ مُلَا تُرُش رُوست
نگاهش مغز را نشناسد از پوست!
اگر با این مسلمانی که دارم،
مرا از کعبه میراند حقِ اوست!
...
ز من بر صوفی و ملا سلامی
که پیغام خدا گفتند ما را
ولی تأویل شان در حیرت انداخت
خدا و جبرئیل و مصطفی را!
...
به پندِ صوفی و مُلا اسیری
حیایت از حکمتِ قرآن نگیری
به آیاتش تو را کاری جُز این نیست
که از یاسینِ او آسان بمیری!
...
فرنگی صید بست از کعبه و دیر
صدا از خانقاهان رفت لا غیر
حکایت پیشِ مُلا باز گفتم
دعا فرمود یا رب عاقبت خیر!
من هم چند بیتی از مثنوی جاویدنامهی اقبال هوری از برخواندم و شب ما شب اندیشه و شب مهربانی و همدلی بود:
دین حق از کافری رسوا تر است
زانکه ملا مؤمن کافر گر است
دینِ کافر، دینِ تدبیر جهاد
دین ملا فی سبیل الله فساد!



دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!
دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.