Skip to content
Aref SaboorAREF SABOOR

نشخوار | ذهنِ مستعمره | چهارم

عکس عارف صبور

عارف صبور

خوانشِ ۱۲ دقیقه‌ای۱۰ میزان ۱۴۰۱ذهن مستعمره · یادداشت‌ها و اندیشه‌ها

ذهنِ مستعمرهبخش ۴ از ۸

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی:
هم‌رسانی در اِکس
هم‌رسانی در لینکداِین
هم‌رسانی در تلگرام
هم‌رسانی در وَتسپ
هم‌رسانی در فیسبوک
لینک را کاپی کنید

هرچند سن‌وسال گواهی برای بزرگی و سطح دانایی و آگاهی نیست، اما با بلند رفتن اعداد سن و سال، بدون به زحمت‌انداختن خود و به‌کارگیری اندیشه، به مفهوم خیلی از مسائل پی‌ می‌بریم. چون آنچه بارها و بارها دیده شود و اتفاق بیفتد، هر انسان صاحب چشم و بینش -ولو به هر سن و سالی- با آن به یک نتیجه‌ می‌رسد! فرهنگِ رایج ما طوری بوده‌است که در آوان کودکی، پایه‌های ابتدایی زنده‌گی چون مسجد رفتن، مکتب رفتن، شاگردی کردن، فراگیری یک حرفه و آموزه‌‎های ابتداییِ اخلاقی چون دروغ نگفتن، سلام گفتن، با دست راست غذا خوردن و... این‌همه با جبر و لت‌وکوب و خشونت برای کودکان اعمال، اساس‌گذاری و انتقال داده‌شده‌است! این روندِ اعمال و انتقال، بدون این‌که کودکان نیازی به آن حس کنند و یا نیاز آن به کودکان فهمانده شود، با ضرب‌وشتم و تهدید و خشونت، مجبور به رعایت آن بوده‌اند!

مثلاً تنها دلیلی که برای دروغ نگفتن دارند این است که دروغ‌گو دشمن خداست! کودکِ مسکین برای این‌که دوباره به‌خاطر اشتباهی یا کاری که خودش می‌خواسته و یا دوران کودکی‌اش اقتضا می‌کرده، مورد تهدید و لت‌وکوب و خشونت قرار نگیرد، دشمنی با خدا را می‌پذیرد و دروغ می‌گوید! چون دشمنی با خدا در برابر خشونت و لت‌وکوب و دردِ بدن برایش گزینه‌ی آسان‌تری‌است! به جای این‌که عواقب دروغ‌گویی را با نرمیِ کلام و استدلال و شواهد به کودک بفهمانند، آسان‌ترین طریقه‌ی جمع، برای اکثریت خانواده‌ها، گفتن همان جمله‌ای که عرض شد، دروغ‌گو دشمن خداست! به مرور زمان تا بیست‌سال و بالاتر، پی می‌برید که چه کلاهی بر سر شما گذاشته شده‌‌است و پی می‌برید که دشمنی با خدا دلیلی اشتباه در برابر دروغ‌گویی‌است و می‌رسید به سعدی که می‌گوید دروغِ مصلحت‌آمیز، بِه از راستِ فتنه‌انگیز! و اگر این را با منطق کودک‌پروری‌ای که در فرهنگ ما رایج است مواجهه کنیم، می‌شود، دشمنیِ مصلحت‌آمیز با خدا، به از دوستیِ فتنه‌‌انگیز با خداست! ‌چون هر منطقی که در کودکی برای ما با ضرب‌وشتم و تهدید و خشونت تزریق شود، در آینده نیز همه چیز را با میزان همان منطق می‌سنجیم.

کم‌آوردن خانواده‌ها به ارائه‌ی دلایل، شواهد و فهماندن کودک به نرمیِ‌کلام و توجه و حوصله‌مندی به ارائه‌ی پاسخ به سوالات ناگهانی کودکان، سبب شده‌است تا نسل‌اندرنسل، رشد ما به موجودات مخالف منتهی شود. مخالفِ اندیشیدن، مخالفِ شواهد، مخالفِ نرمیِ کلام، مخالفِ پذیریش، مخالفِ آن‌چه که متفاوت‌تر از ماست، مخالفِ پدیده‌های نَو و... این مخالف‌بودن‌ها تابوهای دوران کودکیِ ماست که بیست‌سال و بالاتر، سلول‌های مغزما، شخصیت ما و در کُل بودن ما، با آن شکل و فُرم گرفته‌است که اگر بعد از بیست‌ساله‌گی یا سی‌ساله‌گی، تصمیم جدی‌ای برای آگاهی و پاک‌کاری گندهای انباشته‌شده‌ی درون خود نگیریم، تاوان سختی می‌پردازیم و بیست سال دیگر زمان می‌برد تا به پاکی و آرامش درون برسیم و یا ممکن است خیلی‌ها از این تصمیم منصرف شوند و با همان گندهای انباشته‌شده‌ی چندین ساله، مابقی عمر خود را صرفاً به عنوان یک زنده‌جان بگذرانند. حالا توضیح مثال‌های دیگری چون مسجد رفتن، مکتب رفتن، سلام گفتن و... را در این نوشته لازم نمی‌دانم چون مُشت را نمونه‌ی خروار دانسته‌اند.

ده-یازده‌ساله که بودم، در قشلاق زنده‌گی داشتیم و ممکن است مرا خیلی‌ها یک آدمِ‌ قشلاقی برشمارد و تمام آنچه می‌اندیشم، می‌گویم و می‌نویسم را نیز بر اساس یافته‌های قشلاق‌گراییِ من بدانند! مرا برای خودپیش‌قضاوتی‌ام ببخشید! بهرحال، پدرکلان مادریِ من، بیست سال چوپان بود. اما در جوانی سواد خواندن و نوشتن و قرآن‌خوانی را فراگرفته بود و بیش از صد داستان در حافظه داشت و اشعار زیبایی از بیدل و حافظ را نیز حفظ کرده بود. چون در قشلاق بعد از قرآن، صرف و نحو و بعد از آن دیوان خواجه حافظ و دیوان بیدل را نیز خوانش و تفسیر می‌کردند. ملاامام‌های آن‌وقت نیز جالب بودند که بعد از قرآن، خواجه حافظ و بیدل را به شاگردان مثلاً می‌خواناندند! اتحاد و آشتیِ تضادها در دوران‌های پیش از امروز قابل ستایش بود!

پدرکلانم بیست‌سال چوپان بود و بیست‌سال طبیعت را قدم زده بود. در این بیست سال، اکثر آنچه که در مدرسه یادگرفته بود فراموش کرده بود. اما داستان‌ها و شعرهایش را به خاطر داشت. و شب‌های زمستان ما برایش سِنجِد می‌بردیم و نور هریکین بود و دور صندلی جمع می‌شدیم و او شبی دو یا سه داستان را از الف تا ی برای ما قصه می‌کرد. یک هواشناس بدون نیاز به انترنت بود! از نور آفتاب ساعت و دقیقه را با کوچکترین تفاوت برای ما می‌گفت. من اکثراً به دشت‌ها و بیابان‌ها با او می‌رفتم. اگر می‌خواست بداند روز در چه ساعتی قرار دارد، زیر نور آفتاب می‌ایستاد، سمت راستش به جهت مشرق بود و سمت چپش به جهت مغرب، برایم می‌گفت دقت کنم، اگر نور آفتاب مستقیم بالایش می‌تابید و هیچ سایه‌ای اگر نداشت، می‌گفت حالا دوازده بجه‌ی روز است! اگر کمی سایه داشت، انتهای سایه‌ی خود را با عصا نشانی می‌کرد و از جایی که ایستاده است تا انتهای سایه‌ی نشانی‌شده قدم می‌زد، اگر یک قدم می‌بود، ساعت یک بجه بود، اگر دو قدم می‌بود ساعت دو بجه بود و برای قبل از ظهر نیز همین رویکرد را اعمال می‌کرد. باران را پیش‌بینی می‌کرد و ابرهای باران‌زا را می‌‌شناخت. یک گیاه‌شناس و آشپز ماهر بود. از گیاه‌هایی که با او آشنا شدم این‌ها بودند: کَل‌پیاز یا پیاز دشتی که ساقه‌ی بلند و گل زیبایی به رنگ گلابیِ‌تیره در انتهای ساقه‌اش به شکل تاج دارد، خوش‌مزه است و تندی‌اش به اندازه‌ی پیاز معمول نیست. گیاه دیگری به نام (ایرینغاغ) چارمغز زمینی بود، گل‌های سفید و کوچکی داشت و باید زمین را یک متر یا کمتر حفر می‌کردی تا به قُرنه و مغز آن برسی، اندازه‌هایش متفاوت بود، مغزش سفید و نرمی‌اش مثل پنیر و مزه‌اش شبیه قیماق بود. گیاه دیگری به نام توتومامه بود، برگ‌های بزرگ و پهن داشت و روی زمین خوابیده و به زودی قابل تشخیص و یافتن بود، ریشه یا قُرنه‌ی آن خورده می‌شد، بوی و مزه‌ی خوشی داشت. گل‌هایی به رنگ یاسمن به نام چوچومامه وسط گندم‌زارها و مَیسه‌ها می‌رویید که ما جمع‌آوری می‌کردیم و گل و ساقه‌ و ریشه یا قُرنه‌ی آن خورده می‌شد. شیرین و خوشمزه بود. گیاه دیگری به نام زبان‌ِبَره بود، برگ‌های درشت و نوک‌تیز داشت و برای بولانی یا سبزی جمع‌آوری می‌کردیم. گیاه‌های دیگری نیز بودند، شوره شورتاک، نانِ‌پادَوان، انگورِکوچوک و... باورکنید از شورتاک، نان‌پادَوان و زبانِ‌بَره، سبزیِ خوشمزه و بولانی یا بوچَک تهیه می‌کردیم. و انگورکوچوک را می‌کوبیدند و خمیره‌ی آن را روی زخم می‌گذاشتند که زخم به زودی خوب می‌شد و به دور شکم زنان باردادر نیز انگورکوچوک یا انگورسگ می‌گذاشتند. و جالب این‌که انگورکوچوک با آن‌همه تلخی و بدبویی‌اش، یک ضرورت حیاتی برای سگ نیز بود. می‌گفتند وقتی سگ سرش درد بگیرد، آن را می‌جَوَد. برای همین آن‌را انگورکوچوک یا انگورسگ گفته‌اند. انگورهای بسیار کوچک و سبزرنگی به شکل جلغوزه، حتی ساقه‌های آن مثل آلووِرا مواد چسبناک دارد.

گیاهی که بیشتر برایم قابل توجه بود، غُوله‌جِینجَک بود. یعنی میوه‌ی خار! برایم جالب بود خار هم به تنهایی صاحب میوه بود. شاید گفتن میوه برایش درست نباشد، اما چیزی داشت به درد ما و شما درمان بود. غُوله‌جینجَکِ تازه رنگش سبزِ کمرنگ است، بوی ناخوش‌آیندی دارد، اما وقتی یک ماه یا کمتر زیر نورآفتاب تابستانی بماند، رنگی قهوه‌ای و یا نارنجیِ سوخته به خود می‌گیرد و بویش نیز خوش‌آیند می‌شود. کلمه‌ی جِینجَک در زبان اطراف به معنای سوختن و بریان شدن زیر نور آفتاب است. وقتی مادربزرگ ما اعصابش خراب می‌شد، دعای بدش همین بود که می‌گفت: هَی تو جینجک شوی یعنی زیر آفتاب سوزان بریان شوی!!! غوله‌جینجک دارویی برای درد شکم نیز بود و سریع تأثیر می‌کرد. مادربزرگ ما همیشه غوله‌جینجک کوبیده شده در ظرفی برای خودش داشت. اما می‌شد خودش را بجویم و بخوریم و خوش‌مزه و دارای انرژی هم بود، تعجب نکنید چرا شتر خار دوست دارد! چون خار و انواع خار باید انرژی خوبی داشته باشد و زنده‌جان بزرگی مثل شتر را برای سفرهای طولانی در بیابان‌ها آماده و استوار می‌کند. و خار و چَقیش، منبع مهم هیزمی برای مردم اطراف نیز است چون سوخت و قوغش دوام‌دار است.

آخر ماه حوت بود، رعدوبرق‌های شدید که می‌شد، پدرکلانم می‌گفت فردا بخیر حیاط یا باغچه‌ی نزدیک خانه‌ی ما پر از سمارق می‌شود. برایم همیشه علامت سوال بود که رعدوبرق چه ارتباطی به سمارق دارد. اما برای ما می‌گفتند که رعدوبرق خاک را نرم و سُست می‌کند و سمارق‌ها زودتر از خاک سربلند می‌کنند. فردایش که می‌رفتیم، معجزه بود! دامن‌ها را پُر می‌کردیم، و مادرکلان روی ذغال یا قوغ آتش دیگدان سمارق‌ها را می‌گذاشت تا پخته شود و با کمی نمک، گرم و نرم نوش جان می‌کردیم و شما را به ذایقه سوگند می‌دهم که مزه‌اش از کباب کوشانی مزارشریف بالاتر است!

پس منِ قشلاقی را دست کم نگیرید، من و سایر قشلاقی‌های دیگر، کمی بیشتر از شما شهری‌ها زنده‌گی کرده‌ایم. برای همین وقتی این حرف‌ها را می‌گوییم فکر می‌کنید افسانه می‌گوییم و گویا هفتاد سال عمر داریم! قشلاقی‌ها فقط مدرک‌های تحصیلی شما را ندارند و با محصولات بهداشتیِ کیمیایی شما آشنایی کمتر دارند و اندکی نشست‌وبرخاست و رفتار شان متفاوت است و کمتر آشنایی با مبل و فرنیچر دارند. ولی از لحاظ روانی و جسمی، از ما و شما سالم‌تر هستند. ولی در کودکی با شامپوی گُلان، صابون وطنی و اِشقار آشنایی داشتیم. اگر در قشلاق هستید، در یک سطل بزرگ آب گرم، یکی دو مُشت و یا بیشتر برگِ‌ تال بیندازید و نیم ساعت صبر کنید و بعداً با آن حمام کنید، هم خوش‌بو است و هم بهتر از محصولات بهداشتی کیمیایی‌است و نیز یک داروی شفابخش است. خشکی جلد، حساسیت و حتی لکه‌های جلد را از بین می‌برد و جلد بدن را نرم و مرطوب و لطیف نگه‌ می‌دارد.

اگر روشِ اندیشیدن مرا قشلاقی می‌گویید من مشکلی با این برچسب تان هم ندارم. قشلاق را اگر به معنای طبیعت بگیریم، انسان طبیعت‌گشته و طبیعت‌دیده زنده‌گی را بیشتر از ما و شما طبیعی زیسته‌است و تجارب او نیز طبیعی و از روی استقرا و‌ تجربه است. بودا برای همین چهل سال زنده‌گی را با پاهای خودش قدم زد و تجربه کرد و امروزه کمتر می‌توانید آنچه او گفته است را انکار کنید. چون، آموخته‌ها و دریافت‌هایی از گردش و دیدن طبیعت و اندیشیدن به آن، برابر با هفتاد رقم دانشگا‌ه‌هایی که برای به دست آوردن مدرک‌اش جان می‌کنیم تا به عنوان عضو تحصیلکرده‌ی جامعه به حساب بیاییم و مثلاً لقب بگیریم باسواد و برای معاش ناچیزی، هشت ساعت زنده‌گی خود را دربرابر کاری یا وظیفه‌ای بفروشیم و زنده‌بودن خود را تداوم بخشیم. بهرحال، ضرورت‌های امروزی و از مجبوری اجتماعی را منصفانه نیست نادیده بگیریم و تحصیل و آموختن به هر شکل و روشی که باشد، یک نیاز انسانی است و ضرر ندارد.

شام‌گاهان من و مادرکلانم یکجا برای گاو علف آماده می‌کردیم. زیبایی چشم‌های گاو و اخلاق نجیبانه‌ و اشتیاقی که برای غذا داشت برایم تأمل‌برانگیز بود. قبل از خواب برای بستن دروازه‌ی دولهی گاو یکبار می‌رفتیم و گاو به کنجی خوابیده بود و دهانش شور می‌خورد. برایم جالب بود، باوجودی‌که تمام علف‌ها را خورده بود ولی هنوز دهان خالی‌اش را می‌جوید. از پدرکلانم مسئله را پرسیدم و گفت گاوها علف‌ها را با چندتا جویدن ساده در قسمتی از مری خود ذخیره می‌کنند و بعد از ختم کار، به کنجی آرام می‌نشینند و دوباره از مری به دهان می‌آورند و آرام آرام نشخوار می‌کنند و این‌بار در شکمبه‌ی خود برای هضم کردن می‌فرستند. گاو حیوان نجیبی‌است، حیوانی که تقریباً منابع مهم غذایی انسان از وجود و برکت همین حیوان است که متأسفانه برای دشنام و تحقیر یکدیگر، انسان‌ها از نام گاو، این حیوان نجیب استفاده می‌کنند. گاو منبع مهم اقتصادی جهانی است. شیر، پنیر، مسکه، قیماق، دوغ، چکه، ماست، قروت، گوشت و پاچه و... یک موهبت است این حیوان. این‌جا لازم است سوءتفاهم مسلمان‌ها به هندوها را نسبت به پرستش گاو رفع کنم. کریشنا، به باور هندوان، تجسم نیرویی خدایی در انسان است نه خود خدا! کریشنا وقتی کودک بوده‌است دقیقاً به سرنوشت حضرت محمد پیامبر اسلام دچار می‌شود که مادرش می‌میرد. او با شیر گاو بزرگ می‌شود و گاو برایش به حیث مادر است. کریشنا به مردمش می‌گوید، این حیوان را نکشید، این به مثابه‌ی یک حیوان مادر است، از شیر و ماست و پنیر و مسکه‌ی آن استفاده کنید و برای آن احترام خاصی قایل شوید چون منبع مهم عذایی ما و شماست و کشتن مادر بی‌رحمی‌است. دقت کنید، ما باید میان احترام و پرستش تفکیک قایل شویم. برای همین احترام به گاو میان هندوها یکی از آموزه‌های اخلاقی است نه یک آموزه‌ی دینی و پرستش! این را وقتی در هند از نزدیک دیدم و با دوستان هندو حرف زدم پی‌بردم و گرنه من نیز در باور کور این‌طرفی غرق بودم.

بهرحال، حرف از نشخوار بود. امروزه من به نشخوار اندیشه‌ها پی‌بردم. کمتر در اجتماعاتی مثل، شعر جوان، اندیشه‌ی جوان، جنبش جوانان و...اشتراک کرده‌ام. در یکی دوتا که اشتراک کردم، دیدم در نخست آن‌ها را تمویل‌کننده‌ای گردهم‌آورده است و یک گردهم‌آییِ خودجوش نیست، وگرنه هیچ جوانی نه پول دارد و نه حاضر است پول بنر و چند بوتل آب معدنی یک گردهم‌آیی را از جیب خود مصرف کند! حرف دوم این‌که، اگر امیدوارانه فکر کنیم، حرف زدن جوانان از شعر، مفاهیم فکری و وِرد نام‌ها و کلماتی چون سقراط، افلاطون، نیچه، پیشا و پسامدرنیسم، رنسانس، تجدد، فردگرایی، عقلانیت، فلان و فلان... یک روزنه‌ای تازه برای رهایی از باورهای کور و خشن دینی بود و حداقل جوانان ما نام چندتا نویسنده و فیلسوف و چند تا جملات قصار آن‌ها را حفظ کرده بودند و سرآغاز سنخرانی‌های شان بر فراز استیج‌ها و تریبون‌ها بود. این را نیز نادیده نمی‌گیرم که خوانش فلسفه و اندیشه‌های انسانی، ما را به بیداری اندیشیدن خودمان یاری می‌رساند. اما اگر یاری نرساند، و فکر کنیم، یادگیری اندیشه‌های اندیشیده‌شده، ذخیره‌ی آن‌ها برای سرمشق سخنرانی‌های خود، برای این‌که سطح داننده‌گی و باسوادی‌ و روشنگریِ ما ثابت شود، و در هیچ جایی بدون ذکر یک جمله از افلاطون نتوانیم سخن برانیم و به جریان و اندیشیدن خود پی‌نبریم، ما یک زنده‌جانِ نشخوارگرِ اندیشه‌های اندیشیده‌شده هستیم! فکر کنیم، تنها فلسفه و دانستن و حفظ اندیشه‌های اندیشیده‌شده، رهایی و دانسته‌گی‌است، ما خود مستعمره‌ایم! مستعمره‌ی اندیشه‌های اندیشیده‌شده! تاریخ اندیشه‌های انسانی، تاریخ اندیشه‌های اندیشیده‌شده است. این‌که اندیشیده‌شده می‌گویم دقت کنید. حفظ اندیشه‌های اندیشیده‌شده، سوءاستفاده از اندیشه‌های اندیشیده‌شده، و استفاده از جملات بزرگان برای توجیه درستیِ خود، این را می‌گوییم نشخوارگری اندیشه. البته گاوِ عزیز کارش درست و طبیعی است و این نیروی طبیعی در وجودش وجود دارد که غذا را می‌تواند در قسمتی از مری ذخیره کند و بعداً با فکر آرام آن را نشخوار کند و هضم کند و یک روند غیرطبیعی برایش نیست. ولی برای ما شاید این کار زیبنده نباشد. مغز و تمام آن‌چه که شکل‌گرفته‌ایم و جدا و مستقل، بدان معنی است که اندیشیدن خودما، از جریان خود ما باشد. ما خود برای خود بیندیشیم و خوانش اندیشه‌های اندیشیده‌شده ما را در جهت بیداری اندیشیدن خود ما یاری رساند، نه این‌که مصداقی باشد برای سطح دانسته‌گی و فهم ما. نشخوار اندیشه‌های اندیشیده‌شده، فلسفیدن با جملات فیلسوفان در جهت توجیه درستیِ و داننده‌گیِ خود، زیستن با ذهنی مستعمره است!

ادامه دارد...

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی:
هم‌رسانی در اِکس
هم‌رسانی در لینکداِین
هم‌رسانی در تلگرام
هم‌رسانی در وَتسپ
هم‌رسانی در فیسبوک
لینک را کاپی کنید

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!

دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.

نوشته‌های مشابه

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی