Skip to content
Aref SaboorAREF SABOOR

نان، نوشتن، کاه‌ و کتاب | ذهنِ مستعمره | ششم

عکس عارف صبور

عارف صبور

خوانشِ ۵ دقیقه‌ای۱۸ عقرب ۱۴۰۱ذهن مستعمره · یادداشت‌ها و اندیشه‌ها

ذهنِ مستعمرهبخش ۶ از ۸

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی:
هم‌رسانی در اِکس
هم‌رسانی در لینکداِین
هم‌رسانی در تلگرام
هم‌رسانی در وَتسپ
هم‌رسانی در فیسبوک
لینک را کاپی کنید

آنچه که یک جوان شرقی را به عنوان واقعیتی تلخ سخت تحت فشار و شکنجه‌ی روانی قرار می‌دهد غمِ نان بوده است و اکنون نیز چنین است. این واقعیت تلخ، تمام آرزوها و رؤیاهای او را بلعیده است. دشوارتر از این، خانواده، بزرگان و کسانی بوده‌اند/هستند که با یاددهانی و تکرارِ این واقعیت تلخ، هرگونه داشتن رؤیایی، آرزویی و شدنی را در ما از بین برده‌ و کشته‌است. به عبارتی دیگر، برای ما می‌گفتند که هرچیزی، هر کاری که عاید/پول نداشته باشد، داشتن رؤیایی، تصوری، برنامه‌ای، شوق و اشتیاقی بر آن تلف وقت است. یعنی تصور جمعی برای آینده‌ی یک جوان، داشتن شغلی، کاری و آینده‌ای صرفاً توأم با عاید بوده‌است. وقتی می‌پرسیدند، چه می‌خواهی شوی؟ اگر جواب شما، هنرمند، آوازخوان، نقاش/رسام، شاعر، نویسنده و... می‌بود، یا سیلی می‌خوردید، و یا چنان از شدت تمسخر و تحقیر و بیهوده‌‌انگاری شان به تنگ می‌آمدید و شکنجه می‌شدید که دیگر حتی جرئت داشتن چنین رؤیایی و آرزویی را در سر نمی‌پروراندید.

جوانِ شرقی، در نخست، از منتِ به جوانی رسیدن و پروریده شدن، رنج می‌برد. خانواده‌ها برای این فرزند به دنیا می‌آورند که وقتی فرزند شان بزرگ شدند، تمام هم‌وغمِ فرزند شان، پرستاری و مصرفی‌بودن برای خانواده باید باشد و تمام انرژی و عمر فرزندان برای برآوردن مخارجِ خانواده صرف می‌شود. هزینه‌ی جوان شدن و به جوانی رسیدن در جوامع ما و شما این است که تاوان بزرگی برای دنیا آمدن باید پرداخت کنیم.

وقتی به این واقعیت تلخ و غم‌ناک، عادلانه نگاه می‌کنیم، گناه خانواده‌های ما هم نیست، آن‌ها نیز با چنین سلسله، اعلام وجود کرده‌اند و رشدیافته‌اند. ولی این تاوانی است که باید تا آخر عمر بپردازیم.

اما، آنچه که قاتل است، همین ذهنیت حاکمِ عایدی/پولی است. ما بعد از چندین سال در می‌یابیم با آن‌ که حتی بدون پول از خانه نمی‌توان بیرون رفت، ولی همه‌چیز هم پول نیست. شما وقتی بیرون از جامعه‌ی خود با مردمان دیگر جهان مواجه می‌شوید، آن ها دو پرسشِ عمده از شما می‌پرسند که برای ادامه‌ی زنده‌گی چه کار می‌کنی یعنی مهم نیست چه کاری می‌کنی، خودِ نفسِ کار مهم است، فروشنده‌گی، صفاکاری، نجاری و... وقتی به این پرسش پاسخ دادید مهم‌ترین پرسشِ دیگر شان این است که برای خودت چه می‌کنی؟ و ما صادقانه برای این پرسش مهم، پاسخی نداریم! و اگر هم داشته باشیم، دوباره می‌چرخد به همان عاید و درآوردن پول و بودن‌های دروغین و شخصیت‌های کاذبی که در اجتماع خود داشته‌ایم و هنوز هم ادعای داشتن آن را می‌کنیم.

این پرسشِ برای خودت چه می‌کنی، نیروی آزاردهنده‌ای‌است که همیشه هدر رفتن نیم عمر شما را در برابر چشمان تان قرار می‌دهد. تصور کنید شما از چهل جهت با چهل تناب بسته شده‌اید و با این فشار و نیرویِ عقب‌ران و عقب‌گرد، هنوز زنده‌ هستید و راه می‌روید. هرچند این راه رفتن تان برای خود تان باشد، ولی در برابر آن چهل تناب مسئول و پاسخ‌گو هستید.

ذهنیتِ نانی، ما را از هرگونه دوام برای داشتن هدفی، آرزویی، رؤیایی و شدنی، محروم کرده‌است. خودِ نان، واقعیتی جهان شمول است. شاملو نیز می‌خواست خیلی کارها بکند که غمِ نان او را نیز بازداشته‌است! اما ذهنیتِ نانی، که باور کنیم، تمام آرزو و آینده‌ی یک جوان دست‌یابی به نان و راه‌های نان‌یابی و نان‌آوری باشد، ضایعه‌ای بزرگ است.

نوشتن از کودکی برای من یک آرزو، یک علاقه و یک شیرینیِ بودن، بوده‌است. نُه‌ساله بودم، پیش از آن که مکتب بروم، خواندن و نوشتن را بلد بودم. دلیل آن این بود که یک انبار کتاب در خانه داشتیم. کتاب‌های پدر بزرگم بود. مادر بزرگم، که قدر کتاب‌ها را نمی‌دانست و چندین قنار کتاب را در جوی کنار خانه‌ی ما رها می‌کرد. کاه‌دانی داشتیم که خیلی بزرگ بود و نیم آن از کاه پُر بود و مادر بزرگ تمام کتاب‌ها را آن جا انداخته بود. دروازه‌ی چوبی پایین کاه‌دان برای همیشه بسته بود. سوراخی در بالای کاه‌دان وجود داشت که بعد از دَرو کردن گندم، سهمیه‌ی کاهی که به ما می‌رسید با شتر می‌آوردند و از سوراخ همان کاه قنارها را خالی می‌کردند. این کاه، خوراک گاوها در زمستان بود و گاهی هم برای هیزمِ پیش‌دَرگان در تندورها و دیگ‌دان‌ها از آن استفاده می‌کردند. مادربزرگ تمام کتاب‌های پدربزرگ را از انبار به کاه‌دان انداخته بود. من روزها را در آن کاه‌دان سپری می‌کردم. به بام بالا می‌شدم و چون کاه نرم بود، خودم را از سوراخ کاه‌دان می‌انداختم و چهار طرفم محاط با کاه و کتاب بود. شیرین‌ترین بوی جهان، برایم بوی کاه و کتاب بود. نور آفتاب از سوراخ کاه‌دان مستقیم می‌تابید و گردشِ گرَدهای کاه را با شعاع نور آفتاب به آرامی تماشا می‌کردم و کتاب می‌خواندم. قرائت دری برای صنف دهم، صنف پنجم، شاهزاده و گدا از مارک‌تواین، دختر زرین‌چشم از بالزاک، قابوس‌نامه، منطق‌الطیر دست‌نویس، گلستان و بوستانِ سعدی، دیوان حافظ و... این‌ها کتاب‌هایی بودند که به خاطر می‌آورم. هرچند از توانم بالا بود، ولی برایم خودِ خواندن کتاب‌ها و نگاه‌کردن به آن ها لذت‌بخش بود. تصور می‌کردم، کتاب‌ها جان دارند و همانند ما زنده‌ هستند. مادرم، روزها مرا جستجو می‌کرد و جایم مشخص بود. بعدها عموی من مدیر مکتب در قشلاق بود و مرا به زور برای سیاه‌کردن به مکتب برد!

از همان دوران کودکی، جمع‌آوری کتاب و کتاب‌خواندن در من مانده‌است و این سبب شد که بنویسم. هرچند سال‌ها وقفه در میان آمد به دلیل غمِ نان، ولی هرگز کتاب و نوشتن را رها نکردم. اما برای چندین سال، این علاقه در من مُرد.

مردنِ علاقه، بدترین نوع مرگ برای یک جوان است. هرکسی که در کشتن علاقه و آروزی شما، نقش دارد دشمن اصلیِ شما همان است. کسانی که ما را متوجه ضعف‌های ما می‌کنند، بد و بی‌راه می‌گویند و... هرگز دشمن ما نیستند، دشمنِ اصلیِ ما کسانی هستند که علاقه‌ی ما را به قتل می‌رسانند. کشتن علاقه، کشتنِ خود است و ما جوانانی از قبل به قتل‌رسیده هستیم.

اما نادیده نمی‌گیرم، جوانانی هستند که به این دشواری‌ها اعتنایی نکرده‌اند و از دل دشواری‌ها و شکنجه‌ها عبور کرده‌اند و کسی برای خود شده‌اند که خیلی محدوداند. و چه شاهانه و فاخرانه است جوانی که به رؤیایش متمرکز می‌شود و وقتی بعد از چندین سال، خودش نماد همان رؤیای خود می‌گردد و سیلی محکمی بر روی این ذهنیتِ نانی می‌زند. من هنوز این سیلیِ محکم را بر روی این ذهنیتِ نانی نزده‌ام، اما هرگز نگذاشته‌ام مرا از بین ببرد. بویِ کاه و کتاب دورانِ کودکی، فرشته‌های اصیل نجات من هستند.

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی:
هم‌رسانی در اِکس
هم‌رسانی در لینکداِین
هم‌رسانی در تلگرام
هم‌رسانی در وَتسپ
هم‌رسانی در فیسبوک
لینک را کاپی کنید

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!

دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.

نوشته‌های مشابه

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی