
زایشستیزی | ذهنِ مستعمره | هفتم

عارف صبور
پیچیدهسازی، پیچیدهگویی و پیچیدهنویسی در مفاهیم پُررونق و مُدِروز، نشان دادن و به رخکشیدن سطح دانستهگی و مطالعهی شبهدانشمندکان امروزی ماست. این بیماریِ طبیعیِ تازه چندتا کتابخوانده و تازه به چند مکتبِ فلسفیای برخورده، جنونی روشنفکرپندارانهی یک جوان افغانی است. به قول معروف محدثین و عرفا، کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن اُعرف فخلقتُ الخلق لکَی اُعرف (من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم که شناخته شوم. پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.) به همین تقلید، جوان ما نیز دوست دارد، تحت تأثیر مکتبی خود را بیاراید و گیربماند و چیزهایی بیافریند و دوست دارد مردم تحویلش بگیرد و فلانیستاش خطاب کند و با چندتا مجموعهی گفتار انتشاریافته شهرت شیرین و کاذبی کسب کند و جمعی برایش احسنالخالقین بگوید! هرچند به باور غالب، این حدیث قدسی است، اما بیشتر عرفا و فلاسفهی اسلامی به آن تکیه دارند و این حدیث مثلاً قدسی را مبدأ فلسفهی اسلامی میدانند که از دید من بینیاز بودن خالق را این حدیث -اگر حدیث باشد- زیر سوال میبرد! زیرا عبارت فأحببت أن اُعرف یعنی دوست داشتم شناخته شوم، نوعی اظهار نیازمندی به شناختهشدن و نیازمندی به خلق است که شناختن و وجود خالق را به اثبات برساند و ستایش کند. و میدانیم که اجماع عقیده بر مفهوم خالق، بینیازی است!
در سالهای نخستین که مطالعات شخصی فلسفه را شروع کرده بودم، با موجوداتی برمیخوردم که وقتی تازه با مفهومی، مکتبی و دیدگاهی که مخصوصاً پسوند ایسم داشته باشد آشنا میشدند، درون شان را آتش دانشِتازهدستیافته فرا میگرفت و آن را بسیار با سلیقه و ادای خاص و به گونهای که گویا به فهم همهچیز دستیافتهاند، به رُخِ ما میکشیدند. مثلاً فلانیسم، هیچیسم، قشلاقیسم، مدرنیسم، ناتورالیسم، ماتریالیسم، رئالیسم و... و تا زمانی که از آن مکتب خسته نمیشدند و به تنگ نمیآمدند، رهای مان نمیکردند و تمام شعرها، نقلقولها و گفتار شان آلوده به همان فلانیسم گیرماندهی شان بود. حتی انسانها را به گونهی مکتبی پذیرفته و پیرو آن بودند، مثلاً، شاملوییسم، نیماییسم، فروغیسم، فرویدیسم، ملانصرالدینیسم و... چنان که گویی این پسوند ایسم دینِ خودروشنفکرپنداران و شبهروشنفکران باشد و هرچه که پسوند ایسم میداشت، خوراک شان بود و بسان بُتی آن را نااندیشمندانه میپرستیدند. هر دیدی که پسوند ایسم میداشت، شاهبیت شعرها و سربرگ گفتمانها و شاهواژهی نقلقولها بود!
چنین رفتار و سکنات خودروشنفکرپنداران و شبهروشنفکران مخصوصاً اغلب جوانان ما سبب شده بود که از هرچه پسوند ایسم داشت دلم بد شود و آن زمانها حسی داشتم که گیرماندن انسان در مکتبی و تبدیل شدن به محصولِ مکتبی، ضایعهی بزرگ انسانیاست. مطالعهی مکاتب فلسفی و تاریخِ اندیشههای انسانی را هرگز مخالف نبودم، زیرا خوانش اندیشهها و مکتبهای فلسفی برایم لذتبخش بود و این عطش خوانشِ اندیشهها حتی امروز هم در من است و من صادقانه، خود، مستعمرهی چنین تعصب مخالفت نیستم و آیین من پذیرش و خوانش مفاهیم نو و ناخوانده است.
آنزمانها بدین نظر بودم که مکاتب فلسفی، اندیشههای اندیشیدهشده، کتابها و خوانش هرچه در قالب تجارب انسانی ودانشضبطشده که برای آگاهی انسان یاری میرساند، به کشتیای میماند که انسان با آن از ناآگاهی به آگاهی عبور میکند. وقتی شما از موجهای وحشتناک ناآگاهی عبور کردید، دیگر حفظ و نگهداری این کشتی و تبدیل شدن به خورجین اطلاعات و نقلقولها، برای شما معنایی ندارد و برای عبور از این ناآگاهی ادامهدار، شما به کشتیهای دیگر و خوانشهای بیشتری نیاز دارید.
بیماری پیچیدهگویی در من نیز هنوز ماندهاست چون من نیز برخاسته از یک جغرافیای پیچیده و درهم و برهم هستم! به عبارتی سادهتر، مکاتب فکری، کتابها، بزرگان اندیشه، همه صرفاً نقش یک راهنما را بازی میکند نه همهی راه را! تصور کنید، شما پنجسال نیچهای و تحت تأثیر نیچه هستید و قرآنِ تان چنین گفت زردشت است، و چندسالی به سبک گاندی و اوشو زندهگی میکنید و دوباره برمیگردید به بودا و کنفوسیوس و افلاطون و قیقانوس و سیمرغ و هزارویکشب و هرچه قدیمیتر است! از این جستوخیزها و تحتِتأثیر بودنها و با کفش دیگران زیستن و به راه رفتهی دیگران راه رفتن آخر خسته میشوید! و از هرآنچه در قالب مکتبی، تحت ایدئولوژیای نوشتهاید، شعرگفتهاید، زیستهاید و تولید کردهاید با ندامت بزرگی مواجه میشوید هرچند خودفریبانه آن را انکار کنید. روشنفکرپندارِ جستوخیزگر، نه سلامت اندیشیدن دارد و نه به آگاهیِ درست میرسد.
تأکید میکنم، برایم خوانش اندیشههای بزرگان و کتابها و آثار شان لذتبخش است و ما آگاهی ناچیزمان را مدیون بزرگان اندیشه و تاریخ هستیم و انکار آنان ناسپاسیِ بزرگی در حق آنهاست و داشتن آنان به عنوان جزئی از تاریخ و میراثدار اندیشههای انسانی سبب افتخار ماست ولی گیرماندن به آنان، نشخوار نقلقولهای آنان و خشکه افتخار ورزیدن به ذخیرهی اندیشههای آنان، ضیاع خودی است و اگر دقیق آثار و اندیشههای بزرگان را خوانده باشیم، آنها هیچگاهی ما را به پیرو بودن دعوت نکردهاند!
روی همیندلیل، من به هیچ ایسمی خودم را حبس نکردم، بلکه با مطالعه آن را از خود عبور دادم و از آن به آگاهیای که حتی امروز ادامه دارد، خودم را عبور میدهم. چون آگاهی ناایستاست و هیچ ایستگاهی ندارد و به ایستگاهی اندیشیدن، آگاهانه زیستن نیست! صرفاً همین جریان آگاهی و آگاهانه زیستن و در لحظه حضور داشتن حس میکنم بودنِ واقعیِ انسانی ماست. و نیز، با هر ایسمی که تازه برمیخورم، برایم یک بُتِ دلربا نیست و با خونسردی و انعطافپذیری و با درنظرداشت سره و ناسرهی آن، از آن استقبال میکنم و حق زیرسوال بردنش را نیز دارم!
یکی از آن ایسمها، عنوان همین نوشته است، آنتیناتالیسم، یعنی زایشستیزی. معروفترین کسی که این دیدگاه توسط او مطرح شد سوفوکل بود. در مرثیهی بزرگ او راجع به زندهگی، چنین مطرح شده است که: به دنیا نیامدن، ای انسان، والاترین وبرترین لغت است. اما اگر تو نورِ روز را دیدی، به دنبال آن باش که هرچه سریعتر، به آنجا که از آن آمدهای بازگردی.
یعنی اگر ناگهان هم به دنیا بیاییم، مسخ کافکا و بوفکور صادق هدایت را قرآن خویش برگزینیم! هومر و نیچه نیز به تراژدی زایش انسان اشاره کردهاند و به دنیا آمدن انسان را تراژدی دانستهاند.
درکل، تمام محور این دید فلسفی، زایشستیزی است. و آنتیناتالیستها، زایش انسان را امری غیر اخلاقی و خلاف اخلاق میدانند.
حالا مثلاً من، با مطالعه و آگاهی دربارهی این ایسم، فوراً باید آنتیناتالیست شوم و تمام تولیدات اندیشهای من از آدرس این ایسم باشد که ابلهیاست و جمعی چنین اند متأسفانه. برخورد صادقانهی من در برابر این ایسم، مواجههی آن با واقعیتهاست. این پذیرفتنی است که تاکنون شاید هیچ انسانی نیست که این جمله را نگفته باشد که ایکاش به دنیا نمیآمدم! و آمدن او در این دنیا برایش تراژدی و از به دنیا آمدنش پیشمان نشده باشد. ولی آنچه ما را به نگاهی تراژدی به زایش وامیدارد، یأسی فلسفی است که به این مرحله رسیدن بحث دیگری است و پرداختن به آن به این نوشتهی ناچیز از توان من خارج است.
اما خودِ زایش، امری طبیعی است! ما جزئی از طبیعتیم و یکی از انواع زندهجانهایی که در طبیعت زیست دارند. به جز از ما، هیچ زندهجان دیگری، به خرابی و سوءاستفاده از طبیعت و جهان نپرداختهاند. جهان را ما به کارخانه سلاحهای هستهای و میدان جنگ و نقشهکشی تبدیل کردهایم، نه زندهجانهای دیگر! به دنیا آمدن را ما خود برای خود دشوار ساختهایم. این گناه یک کودک نوزاد نیست که به دنیا میآید. کنترل زایش منطقی است و آن هم به خانوادههای ما و شما که هشت تا یا ده تا زایش انسان برای شان امری عادی است که بدون برنامهریزی و پلان اتفاق افتاده است!
تصور کنید، زایشهایی که در تاریخ اتفاق افتادهاند و انسانهایی همانند سقراط، افلاطون، بودا، زردشت، مولانا، حافظ، بیدل و... ظهور کردهاند و مرهمی برای این تراژدی زایش انسانی شدهاند، هرگز این بزرگان، تراژدی زایش نیستند! ظهور و وجود چنین زایشهایی، سبب رهایی و نجات انسانهای دیگر است. اگر خود نیچه، سوفوکل، تئوگنیس و هومر با همین اتفاق طبیعی زایش به دنیا نمیآمدند، دیدگاهی به نام آنتیناتالیسم یا زایشستیزی چگونه زایش میپذیرفت؟
من باوجود آگاهی از آنتیناتالیسم، تصمیم گرفتم پسری از من به دنیا بیاید که شادبختانه پدر پسری شدم و هیچگاهی زایش پسر من، برایم تراژدی نیست! زایش دختر و پسر من برخلاف باور آنتیناتالیستها زشت و غیراخلاقی نیست! بلکه بدین باورم، پسر من، ادامهی من است، از من به دنیا آمدهاست و متفاوت از من است، ممکن گرهی از کاری بگشاید و این زندهگی با تمام دشواریها و تراژدیهایش، ارزش زیستن و چشیدن دارد. پسر من ادامهی من و دختر من، ادامهی مادرش هست! این زیباترین و ویژهترین حسیاست که دارم، چون من و همسرم تصمیم گرفتهایم که به دنیا بیایند و بر اثر اشتباه و تصادف به دنیا نیامدهاند که روزی بزرگ شوند، آنتیناتالیست شوند و زایش شان را تراژدی بدانند و بعد از ما لعنت را به جای صدقهی جاریه نثار مان کنند! هر انسانی که با تصمیم نیک و برنامهریزی ویژهای به دنیا آورده میشود، یک امید در این ناامیدآباد است! و بدین باورم، هر کودکی که به دنیا میآید، شصت یا هفتاد سال دیگر زمین عمر خود را تمدید میکند و زایش زیباست! عربها پیش از اسلام، زایش را تجلیل میکردند، سنگ کعبه نشان زایش دارد. و زایش، خارج از مفهوم دینی و مذهبیاش، اتفاقی شادیآور است!



دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!
دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.