
دینکوبی روشنفکری نیست!

عارف صبور
در میان عناصری که یک تمدن را میسازند، دین را نباید نادیده گرفت. هر تمدنی یک زیرساخت دینی دارد یا حداقل بر یک باور اسطورهای یا متافیزیکی استوار است. یا دین خود موجب احیای یک تمدن شدهاست.
به عنوان مثال، به تمدن درهی سِند (Indus Civilization) یا موهنجودارو رجوع کنید، که اشاراتی در ریگ وِداها نیز گردیدهاست اینکه ایندرا، (خدای آب و جنگ و رزمندهگی در ادیان هند) قومی به نام داسهها را در اینجا از بین میبرد و امروزه برای زوال این تمدن دلایل دیگری مطرح شدهاست که از جمله عوامل طبیعی و اجتماعی و اقتصادی گفته شدهاست. ظهور این تمدن نیز ریشهی دینی دارد. توضیح کاملی پیروامون این تمدن بماند و در این نوشتهی کوتاه نمیگنجد. غرض از ذکر این تمدن، صرفاً توجیهی بر جنبهی دینی بودن این تمدن بود.
قبل از اندیشههای فلسفی و مکتبهای فکری، باورهای دینی وجود داشت. انسانهای ماقبلِ تاریخ، سعی میکردند با اسطوره و آموزههای دینی به مسئلهی تقدیر، آغاز و انجام، آینده و گذشته و مسائل زندهگی پاسخ دهند. چون موضوعِ تمام اساطیر، نبرد میان نیروهای نیک و و نیروهای بد است. رجوع به اساطیر و سینه به سینه نقل شدن آنها و توضیحات و تأمل بر آن؛ موجب ظهور پرسشهای فلسفی گردید و در تار و پودِ فلسفه و جریانهای فکری ریشه دواند.
به قول مولانا:
بس نهانیها به ضد پیدا شود
چون که حق را نیست ضد پنهان بود
این بیت مولانا را -در اینجا شاید بیربط باشد- به دلیل رفعِ سوء تفاهم اشاره کردم. به باور مولانا، دلیل پیدایی و پنهانی هرچیز ضد اوست. دلیل وجود سیاهی، سفیدی است، دلیل وجود نیکی، بدی است و آنچه پنهان است یا وجود ندارد، نبود ضد است! حتی این دوگونهنگری مولانا نیز ریشهی دینی و اسطورهای دارد. رفعِ سوءتفاهم اینکه، خاستگاه فلسفه و به ویژه روشنفکری، اسطوره و دین نیست؛ اما مسببِ آن است. حداقل، تأمل در داستانهای اساطیر و آموزههای ادیان، موجب رستاخیز تمدنها، پرسشهای فلسفی و مکاتب فکری گردیدهاست. تأمل، خود زایشگر پرسشهای فلسفیاست! بهرحال، پیش از فلسفه، شالودهی زندهگی انسانها باورهای دینی بوده است. دعوت به نیکی، آموزش و آموزگاری نیکی، گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک، میراثیاست که از آموزههای دینی به ما ماندهاست. نادیدهگیری و تاختن و کوبیدن بر آموزههای دینی، ناسپاسی و نمکنشناسی تاریخیاست!
از این مقدمهی کوتاه که بگذریم، روشنفکر بودن را مدیون ادیان و باورهای متافیزیکی ماقبل تاریخ هستیم. ادیان سبب شدهاست تا نیروی تأمل و اندیشیدن خود را به کار بیندازیم، نقد کنیم، تأمل و اندیشه کنیم تا پاسخهای بهتری به مسائل زندهگی داشته باشیم و به محیط و سبکِ زندهگی و روشِ اندیشیدنِ خود سهولتآفرین باشیم. این تأملها و اندیشیدنها، ما را به موهبتی بنام روشنفکر یا روشناندیش فراخواندهاست. و اما چه کسی روشنفکر یا روشناندیش است؟
روشنفکر، مخالف هیچ پدیدهای، مفهومی، اندیشهای و یا باوری نیست. اما منتقد است! میان مخالفت نکردن و منتقد بودن تفاوتهاست! او نقد میکند، انتخاب درست از نادرست حق اوست، چون روشن میاندیشد و روشناندیش است. وجود هیچ چیزی برای او آزاردهنده نیست. جنبندهگی و وجود هرچیزی برای او پذیرفتنی و طبیعیاست، چون بر خاستگاهها و نیازها میاندیشد. روشنفکر، حتی با علفهای هرز کنار جویچههای گندزدهیِ جادهها مشکل ندارد، با پیراهنتُنبان و لُنگی نیز مشکل ندارد، و حتی با پشم و ریش مشکل ندارد. روشفکر، حتی از زندهگی گاوها، سگهای ولگرد و حتی بقهها لذت میبرد و به آنها نیز حق میدهد تا از زندهگی شان لذت ببرند. او با هیچچیزی مشکل ندارد! روشنفکر، حضور ذهنی دارد و در لحظه حاضر است، همانند سایر جریانها جاریست، نیرویی تاریک و منفی و آزاردهنده از او منتشر نمیگردد، صلحِ درونی دارد، چون ذهنش روشن شدهاست و روشناندیش است. ممکن است، وجود او برای خیلیها آزاردهنده باشد، اما هیچ نیرویی او را تضعیف نمیکند. پاسخش به قضاوتها و آزارها، لبخند و انعطافپذیریاست. همانند دریای آموست، غروب و طلوع، تاریکی و روشنی و تلاطمها در سینهی او منعکس و قابل هضم است.
روشنفکر، عقدهمند نیست! با هیچچیزی عقده و تضاد ندارد، جای ضِد یا رَدّ کورکورانه، دنبال علتها و ریشههاست. روشنفکر علتسوز نیست، ضِد نمیکند، رَد نمیکند، میاندیشد، مفاهیم و باورها را حل میکند، از فیلتر عقل و ارزشهای انسانی میگذراند، از دل علتها و دلایل عبور میکند، نیروی استدلال دارد، مسالمتآمیز است و خشم و عقده برایش معنی ندارد و واقعبین است.
با خواندن چند تا کتاب فلسفی و حفظ جملات و نقل قولها و آشنایی با نام فلاسفه و تکرار آن در گفتار روزمره برای سرکوبی اهلِ باور، روشنفکر نمیشویم. روشنفکر، در فکر برنده شدن در مباحثه نیست، طرف را نمیکوبد، باورهای کسی را تحقیر نمیکند، بلکه آنها را به ژرفنگری و گشادهبینی و تأمل وا میدارد. دینکوبی و ضد دین شدن، رَد و سرکوبی باورهای دینی و به سخره گرفتن آموزههای دینی، دلیل عقدهمند بودن و بیسوادی ماست و نیز ناسپاسیِ غیر عادلانه در حق آموزههای ادیان است. همان گونه که خود، دوستدار آزادی و آزاد زیستن هستیم و حق انتحاب راه و روشِ زندهگی ایدهآل را داریم، به دیگران نیز حق بدهیم. به وجود هرچیزی، چه طبیعی و چه غیرطبیعی، مخالفت نکنیم. طبیعیها وجود دارند یا از قبل وجود داشتهاند؛ و غیرطبیعیها، بر اساس نیازها به وجود آورده شدهاند یا به وجود آمدهاند. کوبیدن باورها و باورمندها، تمسخر، فحش و دشنام به آموزههای دینی و دیندارها، نه باسوادیاست و نه روشنفکری، بل نابخردی و بیسوادی و عقدهای بودن ماست.
به اجازهی رازق فانی گرامی:
با هر دلی که شاد شود، شاد میشوم
آباد که هرکه گشت، من آباد میشوم
در دام هر که رفت، شریکِ غَمش منم
از بند هر که رَست، من آزاد میشوم!



دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!
دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.