Skip to content
Aref SaboorAREF SABOOR

شیطان و خدا | ذهنِ مستعمره | هشتم

عکس عارف صبور

عارف صبور

خوانشِ ۱۱ دقیقه‌ای۲۸ قوس ۱۴۰۱یادداشت‌ها و اندیشه‌ها · ذهن مستعمره

ذهنِ مستعمرهبخش ۸ از ۸

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی:
هم‌رسانی در اِکس
هم‌رسانی در لینکداِین
هم‌رسانی در تلگرام
هم‌رسانی در وَتسپ
هم‌رسانی در فیسبوک
لینک را کاپی کنید

نوزده‌ساله بودم و هیچ عبادتی را تا این‌سال از آن روزی که قادر به اعمال عبادات بودم ترک نکرده‌ بودم. خویش و اقارب و دوستانی که مرا می‌شناسند، وقتی این سطرهای مرا که می‌خوانند، می‌دانند دروغ نمی‌گویم و نه ذکر این همه عبادات از روی ریا و به رُخ‌کشیدن در محضر خالق و بنده‌های اوست!

شبی منتظر بودم تا ساعت از دوازده عبور کند، وضو داشتم و هیچ‌شبی بدون وضو خوابم نمی‌برد. شبی پر از ستاره بود، اما تعداد پشه‌ها از ستاره‌ها بیشتر بود! هشت رکعت نماز تهجد ادا کردم و تمام تفکرم به خالق بود و به گزیدن پشه‌ها توجه نمی‌کردم. تقریباً کتاب‌های معمول دینی را خوانده بودم و اهمیت این نماز ها را خوب می‌دانستم، بعد از نماز تهجد، چون جای‌نماز پهن بود و وضو داشتم، نماز تسبیح را نیز را ادا کردم. حداقل اگر با حوصله و خالص بخوانیم، نماز تسبیح نیم ساعت دوام می‌کند.

به نیت که برخاستم، این‌بار پشه‌ها چنان در گوش و صورت و دست‌ها و پاهایم هجوم بردند که گاهی حافظه‌ام کار نمی‌کرد بعد از الحمد چه سوره‌ای بخوانم! بالاخره بعد از آن که نماز را سلام کردم، دست‌ها و پاهایم کاملاً سرخ شده بود و سوزش و درد وحشتناکی داشت و شاید آن شب هزاران پشه خون مرا نوشیده و مست شده بودند. در کتاب‌های دینی خوانده بودیم که علی خلیفه‌ی چهارم اسلام، هنگام نماز از طرف دشمن ضربتی می‌خورد و این ضربت را چون به پیشگاه خالق نماز ادا می‌کند، اصلاً حس نکرده بود! من نیز به این تفکر، سعی می‌کردم از حس کردن نیش پشه‌ها و سوزش و درد آن صرف‌نظر و تحمل کنم چون واکنش نشان دادن و خاریدن دست‌وپا و تکان خوردنِ یک آدم کلان و به بلوغ فیزیکی رسیده در برابر چندتا پشه هم بی‌غیرتی بود و هم خجالت‌آور در محضر خالق!

بر اساس احادیث و متون دینی، یک ساعت تفکر برابر با هفتاد سال عبادت است. تکیه بر این باور، تحمل و بی‌توجهی به سوزش نیش پشه‌ها در برابر تفکر درباره خالق و آفرینش برایم مهمتر بود.

منطق نماز تهجد و تسبیح بر این بود که نماز تهجد، تقرب و نزدیکی به خالق است و نماز تهجد، نماز علما و بزرگان و بنده‌گان خاص خالق است. و نماز تسبیح، دشمن گناهان کبیره و صغیره است. در متون دینی آمده است که کسی اگر در شب نماز تسبیح ادا کند، خالق تمام گناهان او را که حتی بیشر از کف دریاها باشد، پاک می‌کند! این‌که کیفیت نماز من در پیشگاهِ خالق بر چه معیار و اندازه‌ای‌ بود، خود خالق داند. اما نیت من خالص بود، چون اکثراً نمازخوان‌ها، نماز را از روی ریا و در محضر همه می‌خوانند تا دیده شوند و روابط اجتماعی شان محکم‌تر شود و من که در نیم شب خارج از دید انسان به جز پشه‌ها و ستاره‌ها و خود خالق خوانده بودم، خودم را تسلی می‌دادم که نه عزیزم، کار تو ریا نیست!

در نوزده‌ساله‌گی نمازخوان که بودم، در کوچه که بیرون می‌شدم همه مرا احترام می‌کردند، بزرگان قوم، ملای مسجد، خویش و اقارب، همه مرا تحسین می‌کردند. این احترام و توجه و تحسین صادقانه برای من تأثیر و اهمیتی نداشت، چون یک شام که در مسجد دیده نمی‌شدم، این احترام و توجه و تحسین مردم به صورت عاجل در مورد آدم تغییر می‌کرد! به صورت زنده می‌دیدم که مسجد رفتن مردم و نماز خواندن با بوی جوراب، عرق‌های زیرقول و دزدیده‌شدن کفش‌ها در مساجد، این همه از روی مجبوری است و مردم به خاطر سیال‌داری به مسجد می‌روند. ولی من صرف‌نظر از این‌همه، مسجد می‌رفتم چون به کیفیت نماز جماعت فکر می‌کردم نه به تعداد افراد و دیده‌شدن و تحسین و ریا. و برای این‌که نمازهای درست خوانده باشم، این کار را در نیمه‌ی شب با نیت خاص انجام می‌دادم، چون هیچ‌گاهی نمی‌توان در مسجد نماز راحت خواند و چه بخواهی و چه نخواهی بوی پای یا جوراب، بوی زیرقول، باد شدن بوی شرم‌گاه‌ها هنگام رکوع و سجده و عطرهای مرده و تشویش اینکه کفش‌هایت دزدیده می‌شوند، ترا اذیت می‌کند. باور کنید، تشویش دزدیده‌شدن کفش‌ و انواع بوی در مجسد برایم سنگین تر از نیش پشه‌ها هنگام خواندن نماز تهجد و تسبیح روی صفه یا تخت‌بام خانه‌ی ما بود!

بهرحال، پشت این عبادت‌ها و تفکر -تفکر از منظر دینی که مختص در باره‌ی خالق و آفرینش است- کسی، چیزی یا مفهومی که مرا در مجادله با خالق فرا می‌خواند، شیطان بود. این مجادله وقتی در ذهنم اتفاق می‌افتاد که سرم را به بالین می‌گذاشتم و سعی می‌کردم بخوابم. از پرسش‌های وحشتناکی که در ذهنم می‌چرخیدند، لاحول... می‌گفتم و خودم را از این‌که عبور چنین پرسش‌هایی را در ذهنم اجازه می‌دهم، نکوهش می‌کردم. مثلاً پرسشی که همیشه مرا اذیت می‌کرد و نمی‌توانستم از آن فرار کنم و به خاطر این پرسش توبه‌ها کردم و معذرت‌ها از خالق خواستم، این بود که خالق چگونه بی‌نیاز است؟

برای یافتن پاسخ و دفاع از خالق در برابر این پرسش ذهنی، به کتاب‌ها و فرهنگ‌های لغت مراجعه می‌کردم که دقیقاً معنی خالق چیست و چرا باید خالق گفت. این پرسش‌ها عبادات مرا زیر سوال می‌برد و تأثیری سخت و سنگین تر از عبادات برایم داشت. چندین سال را میان این سه نیروی بزرگ خالق، عبادت – عبادت به معنای دفاع و پرستش و طرف‌داری از خالق- و پرسش‌های ذهنی، در شکنجه و زجر و مجادله بودم.

چون بنای دین و مذهب بر خوف استوار است، از هیچ‌کسی جرئت در میان گذاشتن پرسش‌های ذهنی‌ام نداشتم و آن‌ها را می‌بلعیدم و به نام شیطان و حیله‌های او، در برابر این پرسش‌ها لاحول... می‌گفتم و از پرسیدن آن می‌ترسیدم.

این که از این پرسش‌های شیطانی ذهن، فرار کرده باشم، ساعت‌ها را در اعتکاف و تفکر به خالق می‌نشستم و ذکر من لعنت گفتن به شیطان و سرزنش این خاصیت طبیعی ذهنی بود. نماز و تفکر و اعتکاف و در کل عبادات، نوعی شکنجه به این خاصیت طبیعی ذهنم بود.

چندین سال با این مجادله گذشت و تعداد پرسش‌ها نیز فزونی گرفت و این پرسش‌ها مرا و تمام عبادت‌های مرا به چالش می‌کشید. هرچه به ریسمان خالق چنگ می‌زدم و یؤمنون باالغیب می‌کردم، باز هم به چالش کشیده می‌شدم و میان آن سه نیروی بزرگ -خدا، عبادت و شیطان- زیر شکنجه بودم. می‌دانستم، عبادت و گناه را هم‌زمان انجام می‌دهم و همیشه از خالق در برابر ضعیفی و ناپخته‌گی ایمانم معذرت می‌خواستم.

در آن روزگار، کتاب‌های ضد دینی هم نداشتم که در اثر خوانش کتاب‌های مثلاً کفری ذهن من پر از پرسش‌های شیطانی شده باشد! این پرسش‌ها خالص و بدون تأثیرپذیری از کسی و کتابی بود، پرسش‌های طبیعی یک ذهن نوزده‌ساله! ایمان، در برابر این پرسش‌های ذهن من همیشه سستی و ضعیفی می‌کرد و ذهن، ایمان مرا به چالش می‌کشید. نوزده‌ساله بودم، نه جدالِ شک و ایمان داستایفسکی را خوانده بودم، نه دجال نیچه و نه افسانه‌ی سیزیف آلبرکامو و نه کمدی الهی دانته و نه چرا مسیحی نیستم برتراند راسل و نه چرا مسلمان نیستم اِبنِ وَرّاق پاکستانی را خوانده بودم و نه کتاب‌هایی که سویچ‌های شان در آن زمان برایم بالا و سرخ بود. این پرسش‌ها پیش از خوانش این کتاب‌ها به صورت طبیعی در ذهن من ظهور کرده بودند و مرا شکنجه می‌کرد. و این سبب شده بود که غیراجتماعی باشم، در اعیاد کمتر به دیدن اقارب می‌رفتم، روابط من محدود بود، از بیروبار و تعدد افراد و محافل و شب‌نشینی با دوستان گریزان بودم. منتظر بودم همه بخوابند که من به محفل و انجمن پرسش‌ها و تنهایی خودم اشتراک کنم!

شب جمعه بود. بعد از آن که همه خوابیدند، وضو گرفتم و نماز تهجد خواندم. هنگام خواندن نماز، آن سه نیرو مرا به خود می‌کشیدند، با آن که تکیه بر نیروی اصلی خالق داشتم، ولی شیطان نیز نماز مرا به تمسخر می‌گرفت. حس می‌کردم، خالق و شیطان هردو همزمان مرا زیر نظارت دارند. بعد از آن که نماز را سلام گفتم، جای نماز را جمع کردم و امشب تصمیم گرفتم به شیطان و پرسش‌های ذهنی گوش بدهم و نیز در برابر آن‌ها با چوب ایمان و یؤمنون باالغیب در دفاع بنشینم!

با توکل به خالق یکتا، از او اجازه خواستم برای من توانایی عطا فرماید تا با گوش فرا دادن به این پرسش‌های طبیعی ذهن تحت تأثیر نروم و امشب را با ذهنم به گفتگو و جروبحث نشستم.

ذهن من از مفاهیم، تعاریف مختص خودش را برایم ارائه می‌کرد. مثلاً این که وقتی می‌گوییم خالق یعنی خلق کننده و نیرویی که تمام عالَم و هرآنچه در عالَم هست را خلق کرده‌است، در عین زمان بی‌نیاز است. و ما چون مخلوق و خلق‌شده‌ هستیم، نیازمند خالق هستیم. و انسان، خلیفه یا جانشین این خالق است. پس انسان نیز می‌تواند خلق کند و خالق باشد! حداقل انسان نیازمندی‌های خودش را می‌تواند خلق کند و می‌بینیم که این کار را حتی فراتر از نیازمندی‌هایش به انجام رسانده‌است.

پس منطق، خالق بودن، استوار بر نیازمند بودن است! من هرچه العیاذ باالله می‌گفتم، ذهنم مرا به چالش کشیده می‌رفت. ما انسان‌ها بر اساس ضرورت‌ها و نیازهای مان، سهولت خلق می‌کنیم و خلق این سهولت در جهت رفع نیازمندی‌های زنده‌گانی ماست. وقتی منطق خلق و خالق بر نیازمند بودن باشد، پس خالق جهان، چه نیازی بر خلق جهان و انسان داشته است؟ از این پرسش بزرگ ذهنم، به وحشت می‌افتیدم ولی برای شنیدن صدای درون، از خالق اجازه خواسته بودم!

این که ذهن من به صورت طبیعی و بدون کدام آدرس و تأثیری چنین تعریفی از خالق برای من ارائه می‌کند، پس خالقی که مرا خلق کرده است، این پرسش‌ها را نیز در من ریخته است، چون خالق، تنها خالق عبادات و خوبی‌ها نیست، خالق پرسش‌های وحشتناک ذهنی نیز هست و خالق خیر و شر نیز هست. خیر و شر، زشتی و زیبایی از جانب اوست و نباید از این پرسش‌های طبیعی ذهن بگریزم و هراس داشته باشم!

پرسش‌های دیگری که ذهن من از من می‌کرد، این بود که شیطان کیست و چرا باید خالق به خلقِ چنین آفتِ کبیر نیازمند بوده باشد؟ و چرا برای آزمایش و امتحان انسان او را خلق کرده باشد؟ وقتی انسان نفخه‌ی خود خالق است و خلیفه‌ی زمین است و جانشین خالق است، چرا باید او را با نیروی دیگری به نام شیطان به آزمایش بگیرد، آیا به آزمایش گرفتن جانشین خالق که فرشته‌گان برای او احسن الخالقین گفته‌اند، نوعی بی‌اعتمادی خالق به انسان نیست؟ چرا خالق نسبت به انسان بی‌اعتماد است؟ وقتی خالق به جانشینش بی‌اعتماد نباشد، چرا باید شیطان خلق کند و توسط شیطان به صورت غیر مستقیم او را به آزمایش بگیرد؟ خالق وقتی مخلوق خود را دوست دارد، چرا با آزمایش گرفتن او توسط شیطان او را شنکجه کند و این دوست داشتنش را به سخره بگیرد؟ و چرا باید برای نجات از شیطان که به فرمان خود خالق انسان به آزمایش گرفته می‌شود برای رضای خالق عبادت کرد، درصورتی که آزمایش، یعنی رهایی بی‌پایان از شیطان است! خالق چرا ناراضی است که مؤنن برای رضای او جان بِکَند؟

از بس که امشب ذهن من مرا پرسش‌باران کرد، خون در رگ‌های من سست شد و رنگم پریده بود. تعریفی که ذهن من از خالق برایم می‌داد، برایم غیرقابل هضم بود، می‌ترسیدم. این ترس نوعی گریز بود. از ذهنم طعنه می‌شنیدم که برای رهایی از ذهنی که در توست و مختص توست و ذهنی که از جانب خود خالق است و خاصیتی طبیعی دارد، در ایمان می‌گریزم و پناه می‌برم! ایمان یعنی گریز از ذهن، گریز از پرسش‌های طبیعی ذهن، گریز از مغز، گریز از آنچه مثلاً خالق برای من هدیه داده‌است و در من ریخته است. چرا ایمان در برابر چندتا پرسش طبیعی در معرض خطر و خطرپذیر باشد؟ چرا شیطان ضد خالق عمل می‌کند و چرا بیشتر از خالق وارد صحنه‌ی امور انسانی است؟

من با بیتی از مولانا سعی کردم در برابر ذهنم واکنش دفاعی نشان بدهم:

بس نهانی‌ها به ضد پیدا شود،

چون که حق را نیست ضد، پنهان بود!

ذهنم دوباره حتی با این بیت مولانا مرا به چالش برد. وقتی می‌گوییم، حق حتماً ناحقی وجود دارد. وقتی می‌گوییم، پنهان حتماً پیدایی وجود دارد. پس این چگونه حقی است که این همه ناحق در پیوند به او وجود دارد؟ این چگونه پنهانی است که این همه از او پیدا شده است؟ و چگونه است که نیرویی به نام شیطان این همه علیه اوست؟

باور کنید، آن شب معده‌درد شدم و این طبیعی است وقتی وحشت و نگرانی بیش از حد آدم را بیازارد و مفهومی و چیزی برای ما غیر قابل هضم باشد، معده‌ی آدم را درد می‌گیرد. و من نیز همانند بیدل گرامی چراغ خانه را گُل کردم و سعی کردم بخوابم:

بر وضع ظهور تا تأمل کردم،

بستم نظر خویش و تغافل کردم!

جز عیب، متاع ِدیگرم هیچ نبود،

ناچار، چراغ ِخانه را گـُل کردم!

بیدل دهلوی

ادامه دارد...

پی‌نوشت: این نوشته‌ها، یادداشت‌های صادقانه‌ی سیزده سال پیش من است و از شما عزیزان خواهش می‌کنم، بدون برچسب‌زنی برای من و اهانت و توهین، در نخست خوب بخوانید و اگر به دقت و حوصله یادداشت‌های مرا نمی‌خوانید، ناخوانده با دیدن چندتا کلمه قضاوتم نکنید و اگر حوصله و وقت می‌گذارید و می‌خوانید، با اندیشه بخوانید. مطئنم اکثریت شما این تجارب را پشت سر گذاشته‌اید. و به نظر من آنچه طبیعی برما می‌گذرد و اشتراک این گذشتنِ طبیعی مسئولیت انسانی ماست تا باشد به این اندیشه کنیم که از حیث انسانی همه‌ی ما تجاربی شبیه داریم و خواندن تجربه‌ای شبیه، انسانی بودن و انسانی زیستن‌ و آزادی بیان انسانی ما را تقویت می‌بخشد. برای همه‌ی شما محبت و پذیرش پیشکش می‌کنم.

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی:
هم‌رسانی در اِکس
هم‌رسانی در لینکداِین
هم‌رسانی در تلگرام
هم‌رسانی در وَتسپ
هم‌رسانی در فیسبوک
لینک را کاپی کنید

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی نیست، دیدگاه تان را بنویسید!

دیدگاهی و گپی اگر دارید، بنویسید.

نوشته‌های مشابه

بپسندید!
یک کفِ بلند بزنید!
دیدگاه تان را بنویسید.
هم‌رسانی